شاید یکی از بیشترین تلاشهای من در زندگی برای برقراری تعادل بین علایق شخصی و زندگی خانوادگی بوده که گاهی موفق بوده ام گاهی نه. اینکه بتوانی در جریان فکر کردن به فلان مکتب ادبی حواست به سوپی که برای پسر سرماخورده ات پخته ای هم باشد که سر نرود. چه توانسته ام چه نه اما در هر صورت وسوسه انجام این دو تا با هم هیچوقت من را رها نکرده است. همیشه دلم می خواست دو تایشان را با هم داشته باشم. حتی برای مهد کودک رفتن پسرم سه سال صبر کردم تا بعدها وجدانم راحت باشد او را زودتر از موعد به مهد نفرستاده ام لابد بخاطر یک خودخواهی زنانه که حوا هم داشت و روزگار آدم را با آن سیاه کرد. خخخخ
حتی حالا که بنظرم در یکی از بهترین مهدهایی که می شناسم ساعتهای خود را می گذراند به فکر افتاده ام هفته ای دو بار هم ببرم یک جایی مثل پارک یا پل طبیعت تا حسابی بدود که نکند حالا که توی مهد بیشتر می نشیند و کاردستی درست می کند تا اینکه بتواند بدود و جیغ بکشد, افسردگی ناشی از ندویدن و جیغ نکشیدن بگیرد. گاهی هم میروم سمت کتابها و دنیای خودم. اگر بشود و دنیا بگذارد. و این چرخه ادامه دارد تا کم کم به کمال خود نزدیک شود و ناامیدی رشته کار را خراب می کند.
بی توجه به اتفاقات زیادی و حتی حرف و حدیثهای زیادی گاهی دلتنگ خودم می شوم . و البته گاهی ترسان از قضاوت های دیگران که همیشه می خواهند بگویند تو مادر خوبی نیستی. بنظرم اشتباهات بشر تمامی ندارد. اشتباه در قضاوتها و فهم چیزهای مهم زندگی. هنوز هم راه حل مناسبی برای این مسایل پیدا نشده. هر کس ساز خود را می زند و گوش کسی به تکرار تجربه ها بدهکار نیست. خب رفتم توی نقد کتاب صد سال تنهایی گارسیا مارکز نه نقد آدمهای دور و بر و حتی خودم. 
دیروز تمامش کردم. سالها بود می خواستم این کتاب را بخوانم که عنوان رمان رمانها را بهش داده اند. مدام تجدید چاپ می شود و بشریت از خواندنش دست نمی کشد. این مدت چند تایی نقد درباره ش خوانده بودم. یکی که خیلی به مارکز لطف داشت او را متهم کرده بود که دنیا را با اراجیفش درباره جادو جنبل و...پر کرده است. و بقیه هم هر کدام مثبت و منفی نوشته بودند. البته بیشتر مثبت بخصوص از سمت خارجی های غیر مذهبی. اما راستش نقدهای آنها هم چیز دندان گیری نبود. باید خودم دست به کار می شدم. خودم می خواندم و نتیجه اختصاصی خودم را می گرفتم. همان تنهایی انسانی در درک چیزهای اطراف.
قبل از شروع کتاب فکر کردم حتما یک رمان وقتی مشهور می شود چیزی فرای اتفاقات ظاهری داستان در خود دارد که همه زمانها را در بر میگیرد. و هر چه در داستان پیش میرفتم این فرضیه شخصی اما قبلا کشف شده قطعی تر میشد. بعد از خواندن آنهمه رمان معروف درباره زوایای تاریک و روشن زندگی آدمها فهمیدم این کاملترین رمانی است که تا حالا درباره بشریت و سرنوشتش خوانده ام. در واقع جامعترین. یک دایره المعارف از کل زندگی انسان. در کره زمین یا همان دهکده ای به نام ماکوندو. داستان در دهکده ماکوندو می گذرد. دهکده ای که پایه گذار آن فردی شبیه انسانهای اولیه است. با زنی پیامبر گونه. به اسم اورسولا. که می خواهد خانواده را روپای خودش نگه دارد. هر بار ویرانی خانواده و خانه را تهدید می کند او ولو با چشمهایی نابینا کورمال کورمال دست به دیوار بلند میشود و خرابی ها را درست می کند و نمی گذارد کار به جاهای باریک بکشد. شبیه پیامبرها. اما از اول هم گوش کسی به او بدهکار نبوده حتی وقتی به شوهرش گفت نباید نسلی داشته باشیم چون با دم خوک به دنیا می آیند. اورسولا می ترسید چون با همسرش نسبت فامیلی داشتند. و بعد در آخر داستان معلوم می شود بچه هایی با دم خوک از ازدواج محارم به دست می آید نه از اردواج فامیلی. ازدواج محارم که از زمان فراعنه مصر باب بود. احتمالا در زمان مارکز همجنسگراها هنوز خودی نشان نداده بودند وگرنه درباره انحراف جنسی ازینگونه هم حرفی می زد که از زمان لوط پیامبر طفلکی باب بود.
در هر حال اورسولا عقیده صوفیانه و خیرخواهانه ش را درباره نداشتن نسل کنار می گذارد و وقتی نسلش بوجود آمد کار درست در همان لحظه را انجام می دهد و به رتق و فتق امور فرزندان تا پنج نسل مشغول می شود.
مارکز بیشتر عقاید و احتمالات مذهبی و فلسفی دنیای بشری را در این کتاب جمع کرده است. از عقاید انجیل تا جادو جنبل هایی که باید یک جایی آدرسشان به مایاهای امریکای لاتین برسد و با قدرت بدون قضاوت آشکار آنها را کنار هم قرار داده تا شبیه دایره المعارف باشند. انگار اصلا اصراری ندارد بگوید کاتولیک بهتر است یا قالیچه حضرت سلیمان. و اصلا نخواهد نظر بدهد کدامشان انسان را از بدبختی نجات می دهد. اما در نهایت میشود از آنها در آخرین صفحه کتاب درخشانترین نتایج را گرفت.
هر کدام از افراد خانواده بوئندیا نماینده یک عقیده مذهبی یا فلسفی در بشر هستند. یکی کاتولیکی متعصب است یکی ماتریالیست یکی کمونیست چپ گرا یکی اهل نیروهای ماورا طبیعی و هر کدام با یکی ازین مکتب های بشری که در تمام این سالهای دراز از چند هزار سال پیش تا حالا بشر را هدایت کرده اند بطور خلاصه می خواهند مشکلات ماکوندو یا همان بشریت را حل کنند. ماکوندو و آدمهایش مینیاتور جهان بزرگتر یعنی کره زمین و آدمهایش هستند. بارها و بارها تلاش می کنند, با مکتب هایشان از جا بلند می شوند, خواب و خورا ک از خود و دیگران می گیرند, تماما راهها را امتحان می کنند اما همه ناامید میمیرند. نه جادو جنبل خوزه ارکادیو و نه آزادی خواهی آئورلیانو و نه کتاب انجیل فرناندا هیچکدام نتیجه ای جز در تنهایی مردن همه آنها ندارد. اصرار خیلی واضح مارکز به گفتن از هر دری از بابل و ناپل و بلژیک گرفته تا فرانسه و کولی ها و جهان مردگان...و جمع کردن همه آنها در ماکوندو اصرار او به نشان دادن جامعترین شکل زندگی بشر از نگاه خودش است.
نمی دانم اما بنظر من از یک کلمبیایی ظاهرا کمونیست اینهمه انعطاف ذهنی خیلی خوشایند است. او حتی نماینده مکتب کمونیسم را هم می کشد: در ناامیدی و رخوت سرهنگ آئورلیانو بوئندیا میمیرد در تحقیری که شایسته او نیست تا این مکتب هم راه به جایی نبرد.
شاید خود مارکز هم از نقد من خوشش نیاید اما من اصرار دارم این یکی از مذهبی ترین کتابهایی است که تا حالا خوانده م. صفحه آخر کتاب بعد از تمام شدن آنهمه راه حل برای نجات آن خانه و ماکوندو و خودشناسی نیمه کاره ی شخصیتهای داستان؛ بعد از تمام شدن آنهمه روابط جنسی کنترل نشده و به دنیا آمدن آن همه بچه ی نامشروع رها شده و بچه مشروع تنها؛ که اورسولا هم خیلی هایشان را دوست نداشت؛ بعد از انجام شدن همه ان تلاشها؛ طوفان نوح که مرکزش در ماکوندوست شروع می شود در حالی که اورسولا در جهان مردگان دارد با آفرینش سر بقای نسلش دعوا می کند. شاید شبیه التماس نوح به خداوند برای نجات فرزندش در طوفان نوح واقعی. دعوایی بیفایده چون خانه بوئندیاها با آخرین عضو باقیمانده طعمه طوفان نوح می شود.
اصلا فکرش را هم نمی کردم مارکز از ترکیب جادو جنبل دریای کارائیب و کاتولیک رم و ترکیب کلی واقعیت و خیال شهرها و مردم دنیا و نوشتن چهارصد و هفت صفحه درباره اشتباهات بشری البته در ترجمه فارسی؛ در صفحه چهارصد و هشتم نتیجه درخشان خود را با دو عبارت درخشان دعوای اورسولا با آفرینش بر سر بقای نسلش و طوفان نوح بگیرد : بشریت تا زمانی که در شهر آینه ها خود را تکرار می کند و راه را اشتباه می رود و بر لجاجت خود اصرار می کند محکوم به نابودی است و این نابودی فقط به دست خودش اتفاق می افتد.. و جمله آخر کتاب: نسلهای محکوم به صد سال تنهایی همان نسلهایی هستند که مدام تجربیات اشتباه تاریخی را تکرار می کنند و نابود می شوند در حالی که فرصتی دوباره برای جبران و تغییر نخواهند داشت.
این کتاب تکرار هر نسل در نسل بعدی است. گاهی اینقدر همه رفتار ها و ماجراهای یکی از اعضای خانواده شبیه یکی قبل از نسل خودش در خانواده بوئندیاست که فکر می کنی مارکز خواسته گولت بزند و با تکرار ماجراها صفحات کتابش را زیاد کند و بگوید یک رمان قطور نوشته. اما در آخر کتاب می فهمی این تکرار سرنوشتها در اعضای این خانواده کاملا درست و هدفمند است. عادتهای خونی بشری که آخرش کار دستش می دهد.
گاهی فکر می کنم مارکز قرآن را خوانده است یا از ورای نوشته های جادویی ملکیادس آن را درک کرده است!
اگر توانستید حتما کتاب را بخوانید.
پ.ن1: قرآن خواندن مارکز که شوخی بود چون من از خلوت او اطلاعی ندارم. اما ماجرای کتابش خیلی شبیه داستانهای از بین رفتن اقوام مختلف بخاطر تکرار تجربیات اشتباه است که در قرآن آمده است.
پ.ن2: در طول خواندن کتاب کمی از توضیحات کتاب درباره آنهمه روابط جنسی مختلف احساس بدی داشتم. این به روحیات آدم برمیگردد. من کمی اذیت شدم. اما می توانستم درک کنم که این در خدمت هدف کتاب است ضمن اینکه مردم آمریکای لاتین مذهبی به معنایی که ما در ذهنمان است نیستند. عموم مردم آنجا بطور میانگین روابط بازتری نسبت به اغلب مردم دنیا دارند. با اینحال در ادامه ی توصیه به خواندن کتاب پیشنهاد می کنم اگر خیلی حساس هستید که چشمتان به هر عبارتی نخورد کتاب را با سانسور بخوانید.
برچسب:
نویسنده: سارا نیکنام