خرید بک لینک

توی خبرها خواندم خانم ترانه علیدوستی بازیگر، به طرح آمریکا برای ندادن ویزا به مسلمانها اعتراض کرده و گفته برای شرکت در مراسم اسکار به آمریکا نمی رود.

به مشکلات آدمها فکر می کنم. چقدر متفاوت و از زمین تا آسمان جنس هایشان فرق دارد. بعد خوب که بروی تو نخ ماجرا میبینی به طرز فکر آدمها بستگی دارد. اینکه از اول سنگ بنای زندگی را چطور گذاشته باشی. بازیگری که از شانزده سالگی وارد یک حرفه جهانی بطور جدی شده و خانواده و پایه های فرهنگی و اقتصادی خوبی هم دارد. آخرش مشکلاتش هم لوکس می شود.

کسی که از اول پدرش مثلا کارگر ساده بوده که هیچ، خودش هم فکرش نرسیده از جایی که هست تکان بخورد چه از لحاظ فکری چه اقتصادی، مشکلات بچه اش هم دم دستی و سطح پایین می شود. مثلا برای گردو بازی توی کوچه، گردو از کجا بیاورد! یا چند پیمانه برنج برای شام خانواده هشت نفری شان دم کند که تا آخر ماه برساند!

نورا، دختر آقای علی دایی هم حتما مشکلاتش لوکس خواهد بود. چون  پدرش تصمیم گرفت خیلی شبیه خانواده اش نباشد. یعنی از جهت اقتصادی و فرهنگی. تصمیم گرفت از آنها چند قدم جلوتر باشد.

ما در کشوری زندگی می کنیم که بصورت عمومی و کلی، مشکلات اجتماعی اش خیلی لوکس نیست. سطح پایین و بی کلاس است! بخاطر آتش گرفتن یک بخاری بچه های یک مدرسه روستایی می سوزند. بخاطر نبودن تجهیزات هلیکوپتری آبرسانی آتشنشانهایمان می سوزند. بخاطر مشکلات فرهنگی و اقتصادی ساختمانها ایمن سازی نمی شوند و می سوزند. دیدن کودکان کار و گداهایی با یک پرونده پزشکی جعلی و بچه بی گناه چند ماهه ای به بغل عادی است. بچه ای که معلوم نیست با کدام ماده مخدر بیهوشش کرده اند تا در گوشه کنار خیابانهای شمال شهر پولی به جیب بزنند! خلاصه از این مشکلات نداریم که برای نجات جان یک بچه گربه یا نهنگ در ساحل مانده هلیکوپتر به محل حادثه برود.عینک

من جای خانم علیدوستی بودم بی خیال چالش های لاکچری مثل حقوق بشر و  مبارزه با نژادپرستی می شدم و  می رفتم در مراسم اسکار شرکت می کردم و جایزه احتمالی ام را می گرفتم. بعد هم دخترم یک دلیل دیگر داشت تا وقتی بزرگ شد بهم افتخار کند. البته شاید هم بعضی هایمان باید ازین دغدغه ها داشته باشند تا بالاخره بقیه هم  ببینند و بدانند بجز غم نان و هوای پاک، چیزهای دیگری هم برای فکر کردن در دنیا هست. بعد به فکرشان برسد خب ما هم خودمان را به سطح این دغدغه ها برسانیم. چرا که نه؟

این مشکلات سطر بالا در جامعه، برای خانم علیدوستی و آقای دایی هم مثل هر شهروند دیگر حتما ناراحت کننده است. نه که نیست. ولی به خواب هم نمی بینند که خانواده خودشان گرفتار شوند. چون آنها از قبل فکرش را کرده اند. کمی خودشان به تغییر فکر کرده اند کمی هم پدر مادرهایشان. مشکلات ترامپ و خانواده اش هم حتما خیلی لوکس است. و مثلا شبیه مشکلات خانواده های مکزیکی نیست. که می گویند مثل  آب خوردن دخترهایشان را می دزدند، می کشند و توی بیابانها خاک می کنند. من که نمی دانم خودشان می گویند. مادر ترامپ خدمتکار خانه های مردم بوده انگار. ولی خودش چرا الان رئیس جمهور است؟ این جذاب نیست؟ حالا بچه هایش را بگو که از تلاش های سالیان پدرشان چه سعادتی دارند.

اگر مشکلات یک عده از مردم سطح پایین و در حد رفع نیازهای جسمی مثل آب و غذا و اجاره سرپناه است، باورش سخت است ولی بیشتر تقصیر خود همان طفلکی شان است که مشکلاتشان بی کلاس است. از اول جوری زندگی نکرده اند که کار به اینجا نرسد. نسل اندر نسل، حال تغییر فکر و زندگی شان را نداشته اند.

نتیجه: مشکلاتمان را لوکس کنیم. جوری زندگی کنیم که مشکلاتمان لوکس بشود. آخر غصه مان این بشود که در خانه لاکچری مان بنشینیم فکر کنیم مراسم اسکار را شرکت کنیم یا نه؟  پدر مادرمان حالا که ویزا ندارند بیایند امریکا ما و نوه شان را ببینند، بهتر است باهاشان کدام کشور سوم قرار بگذاریم که ببینیم شان. الان بهتر است بچه مان برود پیانو یاد بگیرد یا گیتار؟ پیت بول برود یا اسکواش یا تنیس؟

باور کنیم میشود. شاید خنده مان بگیرد. وقتی مثلا داریم توی یک خانه سی متری درب و داغان در بدترین جای شهر زندگی می کنیم، این ها خنده دار است. ولی فقط کافی است بخواهیم. خواستنی واقعی.  حداقل بخاطر بچه هایمان. ممکن است سالها طول بکشد ولی هر کسی باید تغییر را از خودش شروع کند. هر جایی که هست یک قدم جلوتر برود. فکری، اقتصادی و فرهنگی و معنوی.

ما انسانیم خدا به مان نعمت داده. ما حق داریم خودمان و مشکلاتمان لاکچری باشیم. لازم هم نیست حق کسی را بخوریم . فقط کمی اراده می خواهد. خیلی خوب است که دغدغه خانم علیدوستی شرکت کردن یا نکردن در مراسم اسکار است. او هیچوقت نگران پول داروی بچه اش نمیشود و هیچوقت برای فرستادن دخترش به مدرسه در خانه های مردم کار نخواهد کرد.

خب چرا بقیه نتوانند؟عینکقلب خدا به همه ما توانایی داده، اگر خودمان تنبلی نکنیم و استفاده کنیم.

پ.ن: وقتی با همسرم ازدواج کردیم تنها پشتوانه اش تحصیلات خوبش بود و هوش و  انعطاف روحی و اراده ای که از اول فهمیدم دارد. بعدش هم که بچه دار شدیم همیشه می خواستیم در سطح خوبی از جامعه زندگی کنیم. بچه مان در سطح فرهنگی و اقتصادی خوبی بزرگ شود. این تصمیم تلاشهای مالی  و کاری زیادی لازم داشت. از تعطیلی جمعه مان بزنیم. کار زیاد همسر و تنهایی من در رسیدگی به امور خانه. مهمانی نرفتن و تفریح را برای مدتی کنار گذاشتن.

فقط اینها نبود. نصیحت و البته گاهی طعنه و پیله اطرافیان که شما را چه به این حرفها. به همانی که هستید راضی باشید.

ولی ما راضی نشدیم. آن راحت طلبی و رضایت اولیه را فدای رضایت بعدی کردیم. الان حالمان بهتر است. هنوز زندگی با چالش ها و فراز و نشیبش ادامه دارد وهنوز هم خیلی راه مانده تا به ثبات برسیم. ولی به تغییراتی که داشتیم می ارزد. خیلی هم می ارزد. بهتر هم میشود. اگر توکل باشد و تلاش.

در مقابل کسانی را می شناسم که فرصتهای زندگی را به راحتی کنار زدند تا مجبور نشوند از عادتهایشان فاصله بگیرند. یکی از بستگان ما فرصت بودن در آمریکا را از دست داد چون از تغییر می ترسید. او الان خوشحال است ولی کسی چه می داند پسر و دخترش در آینده چه فکری درباره او خواهند کرد؟

دوستانی هم دارم که شاید خودشان کار زیادی نکرده اند ولی رفاه یک جورهایی حقشان هست. چون پدرها و مادرهایشان حواسشان بوده که تغییر چیز خوبی است و برایش مایه گذاشتند و حالا بچه هایشان راحتند. منظور من دنیا طلبی نیست واقعا. آدمی که رفاه مادی دارد آرامش روحی هم دارد مگر جایی خودش خرابکاری معنوی کند. آدمی که غم نان ندارد حداقل مشکلاتش لوکس است.مژه

اگر شما بخواهید در بهترین محله شهرتان زندگی کنید یا به کشوری  برای مدتی بروید  تا پیشرفت کنید، این به معنی از دست دادن ارزشهای خوبتان نیست. به معنی دنیا طلبی و حریص بودن هم نیست. هر انسانی وقتی به این دنیا می آید فقط یک دلیل دارد. از نقطه ای که هست مدام حرکت کند به نقطه بعدی. مادی یا معنوی. توی یکی ازین وبلاگها خواندم دنیا دیده بهتر از دنیا خورده است. خدا قسمت همه کند.لبخند

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:10

صفحه بندی