خرید بک لینک

ساعت نزدیک به نیمه شب است. وقتهایی که من بیشتر از بقیه وقتها با خودم شفافم. اجازه می دهم هر فکر و خیالی به سراغم بیاید. در هزار توی ذهن بگردد و تا سپیده بزند راهش را بگیرد و برود.

آمدن فکرها آزاد است. ولی بعضی ها دلم را می لرزاند. اگر چنین بشود، اگر چنان نشود. همان ترس ها که انگار با ذات آدم گره خورده. با آنکه تجربه نشان داده خیلی از این ترسها میوه نمی دهد و به لطف خدا فقط  واگویه های ذهنی است. کاملا برعکس همان ضرب المثل منفی گرایانه و تقدیر گرایانه که: "از هر چه بترسی سرت می آید!"

با این حال تا بیایند و بروند حسابی توی دل را خالی می کنند. تازه وقتی یادت بیاید فلانی هم گفته تو بیچاره می شوی اگر فلان تصمیم را بگیری. دور و بر ما آدمهای دلسوز که کم نیست! از همان ها که تا کمی تغییر در تو ببینند نگران می شوند که نکند مشکلی پیش بیاید و تو نتوانی. این روزها همینطوری هم کمی دلم شور می زند. برای یک مساله کاری همسر.

آمدن فکر ها آزاد است. خودت دلهره داری و حافظه ات  حرفهای گاهی تند دیگران را هم روی دایره می ریزد. همان حرفهای از روی دلسوزی را! و من نگران می شوم که نکند راست بگوید؟ نکند راهی که انتخاب کرده ایم به بیراهه برود؟

اما این فکر نه می تواند و نه اصلا می شود که بیشتر از چند لحظه در ذهنم بماند. یادم می آید تمام وقتهایی که برای گرفتن تصمیماتی حتی خودمان هم نگران بودیم . ولی خدا با ما بود. آنقدر مهربان و نزدیک!

اتفاقاتی که این یکسال و نیم افتاد  از تلخ و شیرین. و گاهی چقدر تصمیماتمان عجیب بود حتی برای خودمان. وقبل ترش هم چیزهای دیگر. هنوز گاهی فکر می کنم بله درست است. خودش است! این منم! کسی که خودش تنهایی یک بچه را بزرگ کرده. آن هم نه الان. از همان ماههای اول. در همان حال و هوای شوک بچه اول.و بعدش آن همه کار و تغییرات. و من یا با روی خوش یا با غرولند! ولی همه را انجام دادم. و مرگ مامان را هم هنوز تاب آوردم و خیلی چیزهای دیگر. 

همه این وقتها، خدا خودش را به ما نشان داد. خود مهربانِ مهربانِ مهربانش را. کاش کلمه ای بود که بتوانم شادی این کشف بزرگ را تعریف کنم. شادیِ کشف مهربانی بی شرط و منت خدا را.

بگذار فکرها بیایند و بروند. من وقتی تا حالا توانستم هنوز هم می توانم.

من تسبیحم را دارم و صلواتهایی که به آسمان جاده می زند. نه! به همین نزدیکی جاده می زند. جایی نزدیک تر از رگ گردن. همسر یک دسته گل نرگس خریده. گذاشتم توی گلدان روی میز ناهارخوری. بوی شان همه جا را پر کرده و شب من را نرگسی.لبخند

همیشه اول و فقط به خدا اعتماد کنم. از راه قلب. نه اینکه بنده هایش بد من را می خواهند و همه غیر قابل اعتمادند. نه! حتی شک نمی کنم که موقعی هست که حسادت می کنند. این هم نه! فقط گاهی آنها همه چیز را نمی دانند. و بر اساس یکسری قوانین خودساخته سنتی و محیطی و خودساخته ذهنی شان قضاوت می کنند. خودمان هم همینطور. فرشته

پ.ن: شهیار عاشق تخم مرغ شانسی شده. بیرونش یک پوشش شکلاتی نازک که دو لپی می خوردش و بعد هیجان باز کردن کپسول پلاستیکی. تویش یک کاردستی ساده  با راهنمای سرهم کردن قطعه های کوچک است. برای من و بابا هم جالب است. فعلا روزی دو تا می خریم. خدا به خیر کند. زودتر از سرش بیفتد.قلب

*سهراب سپهری

برچسب: نویسنده: سارا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:10

صفحه بندی