
خود فرستادن بچه به مهد از چالش های بزرگ زندگی بابا و مامان هاست! برود یا نرود مساله این است! یک سال و یک ماه از رفتن شهیار به مهد کودک می گذرد. ما راضی هستیم. اولش خیلی سوالها توی ذهنمان بود. وقتی ما نیستیم با بچه چطور رفتار می شود؟ غذایشان از مواد تازه است یا نه؟ نقاشی ها و کاردستی ها را خودشان درست می کنند یا می دهند بچه درست کند؟
زن برادرم می گفت به یکی از معتبرترین مهدهای تهران رفته و دیده مربی تند تند دارد کتاب رنگ آمیزی را رنگ میکند. دلیلش را پرسیده بود، بنده خدا راست و حسینی گفته بود بعضی پدر مادرها حساسند و از ما تکلیف می خواهند. نرسیدیم بدهیم بچه رنگ کند خودمان داریم رنگ می کنیم.
اینها باعث می شد من شک کنم که مهد شهیار هم کارش را بلد است یا نه. همیشه از روی نشانه هایی می شود به نتیجه هایی رسید. به کتاب رنگ آمیزی بچه نگاه کنیم از روی صافی و کجی خطوط و فشاری که به صفحه آمده می شود فهمید بچه رنگ کرده یا مربی. وقتی میوه فروش محله مهد کودک گفت که مدیر مهد میوه و سبزیجات تازه را هر روز از ما می خرد خیالم راحت شد. میدانستم این میوه فروشی بهترین کیفیت و البته بالاترین قیمت را در آن منطقه دارد. یکبار سرزده رفتم. مزه لوبیا پلویشان را چشیدم. خوشمزه بود. همان موقع کل ساختمان را نشانم دادند.
یکی از دوستانم می گفت پسرش را که به یک مهد یا خانه بازی برده، بچه را گرفته اند و او را راه نداده اند. خودم هم یکبار به یک مهد رفتم و گفتند امروز نمی توانیم طبقه بالا را (که محل اصلی نگهداری و غذاخوری بچه ها بود) نشانتان بدهیم. فردا بیایید! اگر بهتان این را گفتند دیگر شک نکنید که باید دست بچه تان را بگیرید و راهتان را بکشید و بروید یک مهد دیگر.
یکی دو بار پشت دیوار حیاط مهد یواشکی گوش کردم.
این تجربه را از زمانی دارم که همسایه یک مهد کودک بودیم و هر روز از صدای جیغ و داد و گاهی فحاشی مربی ها به بچه ها آسایش نداشتیم: "بیشعور از روی تاب بیا پایین! احمق کی بهت گفته بری بالای سرسره! خفه شو صداتو ببُر!" و ازین قبیل. رفتم پشت دیوار مهد و مربی که او را می شناختم داشت با مهربانی و صدایی لطیف، با بچه ها گرگم و گله می برم بازی می کرد. یکی دو بار هم به صداها وقتی بچه ها در استخر رو باز حیاط شنا می کردند، گوش دادم.
وقتی می روید شهریه را پرداخت کنید یکهو خواهش کنید بچه تان را توی دوربین مدار بسته نشان بدهند. در جشن های عمومی مثل شب یلدا و نوروز مربی ها را زیر نظر بگیرید. "زبان بدن" کسی که واقعا مهربان است با کسی که موقتا مهربان شده فرق می کند. البته درباره شان دیگر خیلی قصه بافی و قضاوت نکنید. فقط کمی
خلاصه همیشه راههایی برای کشف هست. بچه ها را باید به مهد فرستاد و اجازه داد از همان کودکیِ کودکی، از دایره رفتار افراطی پدر و مادر بیرون بروند. پدر و مادری که یا بچه را مدام دعوا می کنند و به او ریاست می کنند یا بچه را لای پر قو بزرگ می کنند و نمی گذارند بفهمد زندگی واقعی چه شکلی است.
شهیار حالا به انگلیسی و فارسی شعر می خواند. کمی ساز بِلز می زند و جهت های جغرافیایی را بلد است. بازی اش را هم می کند و خوشحال است. خب چه اشکالی دارد؟ خیلی هم خوب.

پ.ن: از همان اول با خودمان قرار بگذاریم این حقیقت تلخ را
بپذیریم که شاید اصلا بچه ما دلش بخواهد نجار شود. بیخیال نمره بیست و این مسخره بازی ها بشویم. بی خیال بهترین بودن بچه مان در مهد و مدرسه بشویم. یک نظارت مختصر کافی است. بگذاریم زندگی اش را بکند. یکی از مادرها توی جلسه آی مت مهد می گفت به بچه اولم فشار آوردم که درس بخواند و نمره خوب بگیرد و توی مهد هم از بچه های دیگر بهتر رنگ کند و کاردستی بسازد. حالا توی سن هفده سالگی از درس و کنکور فراری است. دیگر به این یکی کاری نداشتم ولی می بینم خودش کارهایش را خوب انجام میدهد.
برچسب:
نویسنده: سارا نیکنام